تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
243
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
مقيم شدند . امّا نفيل خثعمى « 1 » انديشهء بدى را براى آن خانه در سر مىپرورانيد . شبى از شبها چون كسى را بيدار نيافت پليدى با خود برد و بر قبلهء آن كليسا « 2 » بماليد و مردارها گرد كرد و در آن بينداخت . چون ابرهه اين بشنيد سخت در خشم شد و گفت : « اين كار را عربها از سر غيرت پرستشگاه خود كردهاند ؛ من اكنون آن پرستشگاه ايشان را چنان سازم كه سنگى از آن بر روى سنگى نباشد . » پس نامهاى به نجاشى نوشت و از او خواست كه پيل خود محمود را ، كه كس به بزرگى و تنومندى و نيرومندى آن در روى زمين نديده بود ، بفرستد . نجاشى آن پيل را بفرستاد و ابرهه با مردم خود روى به راه نهاد . پادشاه حمير « 3 » و نفيل بن حبيب خثعمى نيز همراه او بودند . چون به نزديك حرم رسيدند ياران خود را فرمود تا چارپايان مردم را غارت كنند ؛ از جمله شترانى از عبد المطّلب نيز به غارت رفت . نفيل دوست عبد المطّلب بود و عبد المطّلب قصّهء شتران خود با او بگفت و او به ابرهه چنين گفت : « اى پادشاه بزرگ عرب و بهترين ايشان در پايگاه و قديمترين ايشان در شرف پيش تو آمده است . او كسى است كه اسبان سوارى و خواسته مىبخشد و طعام او بر هرچه باد بوزد مىرسد . » آنگاه عبد المطّلب را پيش ابرهه برد و ابرهه از حاجت او پرسيد . عبد المطّلب گفت : « حاجت من آنكه شتران مرا به من بازگردانى . » ابرهه گفت : « گويا آنچه دربارهء تو به من گفتهاند نادرست بوده است ، زيرا من چنان پنداشتم كه تو دربارهء پرستشگاهتان كه مايهء شرف شما است سخن خواهى گفت . » عبد المطّلب گفت : « شتران مرا به من بازگردان ، تو دانى و پرستشگاه ؛ زيرا آن را خداوندى است كه از آن حمايت خواهد كرد . » ابرهه فرمود تا شتران او را به او بازپس گردانيدند . چون عبد المطّلب آن شتران بگرفت نعلها از آن بياويخت « 4 » و
--> ( 1 ) - دو شخص مختلف كه در دو روايت ديگر مربوط به همين داستان مذكور است در اينجا به هم مشتبه شده است . ( 2 ) - قبله اصطلاحى اسلامى است ؛ در اينجا بايد مقصود محراب كليسا باشد . ( 3 ) - مسلّما اين شخص بايد همان ذو نفر باشد . ( 4 ) - آويختن نعال و قطعات پوست درخت بر حيوانات ، علامت مختصّ بودن آنها